بيا ما رو بشناس برادر من

همراه با شما گير ميدهيم به معنی برخی کلماتي که فقط از زن‏ها می‏شنوید :‏

 

خب  : این کلمه‏ ای است که زنان برای پایان دادن به مکالمه‏ هایی استفاده می‏کنند که در آن حق با آن‏هاست و شما باید خفه‏ شوید !!

پنج دقیقه : اگر مشغول لباس‏ پوشیدن است یعنی حداقل نیم ساعت . هرچند پنج دقیقه دقیقاً معادل پنج دقیقه است اگر به شما پنج دقیقه بیش‏تر زمان جهت تماشای فوتبال داده شده باشد .‏

 هیچی : این آرامش قبل از توفان است. معنی و مفهوم آن این است که باید به شدت گوش‏ به‏زنگ باشید . بحث‏هایی که با هیچی شروع می‏شوند، غالباً با خب تمام می‏شوند .‏

 بفرمایید : این کلمه اصلاً ربطی به اجازه دادن انجام کاری ندارد . “اگه جرئت داری” در آن مستتر است .

 آه بلند : این در حقیقت یک کلمه محسوب می‏شود که معمولاً درست فهمیده نمی‏شود . آه بلند یعنی او فکر می‏کند شما یک احمق به‏ دردنخور هستید و او نمی‏داند چرا دارد وقتش را با ماندن و بحث با شما سر هیچی تلف می‏کند
   

اشکال نداره : این یکی از خطرناک ‏ترین جملاتي است که زن شما ممکن است به شما بگوید . اشکال نداره یعنی اون به زمان طولانی‏ تری احتیاج دارد که تصمیم بگیرد شما چگونه باید تاوان این اشتباه‏تان را پس بدهید .‏

ممنون : از شما تشکر می‏کند . فقط بگویید خواهش می‏کنم . هیچ حرف اضافه‏ای نزنید . خیلی ممنون می‏تواند نشان دهنده یک خطر بالقوٌه باشد .
 

اصلاً هرچی : این ترکیب برای گفتن دهنت سرویسه یا مرده ‏شورت رو ببرن استفاده می‏شود .

 نگرانش نباش عزیزم، خودم انجام می‏دم : یک جمله بسیار خطرناک دیگر . به معنی آن‏که این کار به دفعات متعدد به شما محول شده و حالا تصمیم گرفته خودش دست به کار شود . این حالت معمولاً منجر به حالتی خواهد شد که شما بپرسید چی شده ؟

كلا بنظر من يه خانم اين متن دقيق رو نوشته چون عمرا اگه كل فسفرهاي  مردهاي كره زمينو رو ب هم بسوزونن حتي يه جمله از اين تفسير دقيق دربياد . بازم بگم با ايميل گرفتم اينو …

 

خانمه و روحيه لطيفش

 

 

7 comments نوامبر 26, 2009

هوينجوري نامه

اولندش : خوب ديگه همه اونايي كه بايد بدونن ميدونن كه  ديروز ما چند نفر كجا بوديم و با چي اومده بوديم و چقدر كرايه داديم و چي گفتيم و چي خورديم و كي اول اومد و كي آخر اومد و…… خلاصه كه من اولين بار اين قابليت رو تو خودم كشف كردم كه اگه با افكار و نوشته هاي آدمها آشنا باشم يه نموره زيادي اجتماعي از آب درميام و ديگه نميشه منو جمع كرد .

جاتون خالي بنده نقش مادربزرگ جمع رو داشتم و تموم شجاعتي رو كه تو خودم و فك و فاميلم سراغ داشتم جمع كردم و سنمو روكردم و كف همه بريد كه عجبااااا … وبلاگ نويسي هستم مربوط به تاريخ باستان اين سرزمين كهن .

 يه چيزي رو من بايد روز دوشنبه به دوستان ميگفتم اما خوب حال ميكنم الان بگم  ” ببخشيد دوستان محترم بنده بعد از اينكه خداوند منو دوباره به خانواده‌ام داد ديگه نه با كسي دست ميدم نه روبوسي ميكنم ” نه از سر بي‌ادبي ها كه فقط و فقط از سر جون دوستيه اين كارم كه يه وقت خداي نكرده مريض بشم . از بس يه چندسالي اگه يه سرماخورده از سر كوچه‌مون رد ميشد منم سرما ميخوردم . خلاصه كه حسابي خوش گذشت و من واسه برنامه‌هاي ديگه هم پايه‌ام اساسي .

 

  دويومندش : مامانم تاز‌گيها صبحها به ياد گذشته براي همه‌مون خوراكي ميذاره كه بياريم سركار . يه حس خوشايندي كه منو ميبره به دوران تحصيل . اولش از يه موز شروع شد يه دو روزي مبارزه كرد با ما تنبلها تا اقلا حاضر بشيم نصفش رو صبح بخوريم . حالا كه ازش تشكر كرديم يه جورايي روش زياد شده نارنگي و كيك هم به جيره غذاييمون اضافه كرده . منم هنوز هيجانزده اينا رو ميارم . اما ميدونم همين روزها دوباره با تنبلي بيخيال خوردنشون ميشم . قابل توجه مامانه فداكار بعضيها :)

 

سيومندش : اين آقاهه افتاده تو كار مرگ ومير . يه چند وقت يه بار يكي از فك و فاميلشونو ميزنه زير بغلش ميبره واسه كفن و دفن . اونقدرم بي‌ريا اينكارو انجام ميده كه آدم هوس ميكنه فرت وفرت بميره . يعني ميدونين من فكر كنم يه جورايي داره با بهشت زهرا پورسانتي حساب ميكنه از بس اين چند سر عائله خرج دارن لامصبــــــــــااااا . مردا هم كه غــِرور دارن  كلا ” نــــه ”  تو دهنشون نيست ، هركي بگه منو با چي ميزني ،  في‌الفور ميشن سايه بالا سرش و خرجشون ميره بالا . من هميشه تو كف اين همه ايثارشونم به جون شوما .

 

خانمهء جو زده

16 comments نوامبر 25, 2009

زندگي و طول و عرضش

 

بعد از اين همه سال، چهره‌ي ويلان را از ياد نمي‌برم. در واقع، در طول سي سال گذشته، هميشـه روز اول مـاه کـه حقوق بازنشستگي را دريافت مي‌کنم، به ياد ويلان مي‌افتم …

 .

ويلان پتي اف، کارمند دبيرخانه‌ي اداره بود. از مال دنيا، جز حقوق اندک کارمندي هيچ عايدي ديگري نداشت. ويلان، اول ماه که حقوق مي‌گرفت و جيبش پر مي‌شد، شروع مي‌کرد به حرف زدن ….

  .

روز اول ماه و هنگامي‌که که از بانک به اداره برمي‌گشت، به‌راحتي مي‌شد برآمدگي جيب سمت چپش را تشخيص داد که تمام حقوقش را در آن چپانده بود.

  .

ويلان از روزي که حقوق مي‌گرفت تا روز پانزدهم ماه که پولش ته مي‌کشيد، نيمي از ماه سيگار برگ مي‌کشيد، نيمـي از مـاه شاد بود و سرخوش …

 .

من يازده سال با ويلان هم‌کار بودم. بعدها شنيدم، او سي سال آزگار به همين نحو گذران روزگار کرده است. روز آخر کـه من از اداره منتقل مي‌شدم، ويلان روي سکوي جلوي دبيرخانه نشسته بود و سيگار برگ مي‌کشيد. به سراغش رفتم تا از او خداحافظي کنم.

 .

کنارش نشستم و بعد از کلي حرف مفت زدن، عاقبت پرسيدم که چرا سعي نمي کند زندگي‌اش را سر و سامان بدهد تا از اين وضع نجات پيدا کند؟

 .

هيچ وقت يادم نمي‌رود. همين که سوال را پرسيدم، به سمت من برگشت و با چهره‌اي متعجب، آن هم تعجبي طبيعي و اصيل پرسيد: کدام وضع؟

  .

بهت زده شدم. همين‌طور که به او زل زده بودم، بدون اين‌که حرکتي کنم، ادامه دادم:

همين زندگي نصف اشرافي، نصف گدايي!!!

ويلان با شنيدن اين جمله، همان‌طور که زل زده بود به من، ادامه داد:

تا حالا سيگار برگ اصل کشيدي؟

گفتم: نه !

گفت: تا حالا تاکسي دربست گرفتي؟

گفتم: نه !

گفت: تا حالا به يک کنسرت عالي رفتي؟

گفتم: نه !

گفت: تا حالا غذاي فرانسوي خوردي؟

گفتم: نه !

گفت: تا حالا يه هفته مسکو موندي خوش بگذروني؟

گفتم: نه !

گفت: خاک بر سرت، تا حالا زندگي کردي؟

با درماندگي گفتم: آره، …. نه، … نمي دونم !!!

  .

ويلان همين‌طور نگاهم مي‌کرد. نگاهي تحقيرآميز و سنگين …

  .

حالا که خوب نگاهش مي‌کردم، مردي جذاب بود و سالم. به خودم که آمدم، ويلان جلويم ايستاده بود و تاکسي رسيده بود. ويلان سيگار برگي تعارفم کرد و بعد جمله‌اي را گفت. جمله‌اي را گفت که مسير زندگي‌ام را به کلي عوض کرد.

  .

ويلان پرسيد: مي‌دوني تا کي زنده‌اي؟

جواب دادم: نه !

ويلان گفت: پس سعي کن دست کم نصف ماه رو زندگي کني.

 با ايميل برام اومده بود

12 comments نوامبر 22, 2009

عسل خانم

دخترك عشق خاله است . يكساله كه مهمون دل همه مون شده و كلي دلبري كرده تا بحال .

همه چيز اين قضيه خوبه الا اينكه خواهر منو ازم گرفته و بايد يه چند سالي صبر كنم تا آبجي خانم از هيجانش كم بهش و منو هم يادش بياد .

 

به لطف حضورش من كم كم ياد گرفتم كه بچه ها رو هم دوست داشته باشم و با علاقه بهشون توجه كنم . روزهاي خوشي است كنار اين عسل بودن و مهربونيش رو به چشم ديدن . پارسال تو همين روزها  به دنيا اومد و من اولين كسي بودم كه ديدمش و طعم شيرين خاله شدن رو حس كردم  .

اميدوارم اين كوچولوها همه سالم و سلامت و شاد بزرگ بشن و زندگي ما رو شاد كنن .يكي از بزرگترين حسرتهاي زندگيم اينه نميتونم يه دونه از اين كوچولوها رو براي خودم داشته باشم . اصلا حسي ناب تر و شيرين تر از مادر بودن و پدر شدن هست ؟ اينو مني ميگم كه هميشه از بچه ها گريزون بودم و اونا رو يه مانع تو زندگي ميديدم اما اين دخترك تموم عقايدم رو به باد فنا داد و نظرم رو عوض كرد .

وقتي محبتش به مادرش رو ميبينم بدجوري به احمقانه بودن حرفهاي قبليم پي ميبرم .

 

 

 

 

13 comments نوامبر 21, 2009

يه سوال

فقط اومدم يه كلوم بپرسم شمايي كه اينجا ميري و ميايي و به من سر ميزني بيا و تيريپ رفاقت بذار و بگو بنظرت من چه جور آدمي هستم . يعني كلا تصورت از من چيه ؟

نه جان من خجالت نكش ، هر چه دل تنگت ميخواهد بگو شايد مشكل گشا بشه . از من گفتن بود .

خيلي دلم ميخواهد بدونم از دوستاي قديمي هنوز كسي اينجا رو ميخونه يا نه . شمسي خانم ، نرجس ، گردناز ، مخمل و خيلي هاي ديگه …

 

خانمه يه نموره مهيب و اينا

 

 

26 comments نوامبر 17, 2009

Previous Posts


توييــتر بازي

پيشنهادات خانمه

دسته بندي

نوشته هاي قبلي

RSS گوگـــــل ريــــدر